من برگشتم بندرعباس. نه به خاطر مشکلم با سرپرست کره ایم .گزارش هام که آماده شد و مدیرشون ازش تعریف کرد مستر شین شده بود رفیق فابریک من. کلی در باب اینکه چرا ازدواج نکردم نصیحتم کرد . بهش گفتم نکنه می خوای دخترت رو بهم بدی. گفت نه من پدر بزرگم و فقط یه دختر دارم که ازدواج کرده. می گفت توی کره دخترها دنبال پول هستند و دختر های هیجده و نوزده ساله با آدمهای خیلی مسن ازدوج می کنند . بهش گفتم قربونت برم تو ایران هم همینطوره اصلا انگار تو همه دنیا همیطوره.
عکس خانمش رو گذاشته بود دسک تاپ لپ تابش و هر روز آه می کشید که چرا تو اینجا مادام نیست. بهش گفتم اینجا فقط مرد سیبیل کلفت هست می خوای؟ گفت : توی کره با یه نفر تو دیسکو آشنا میشی ، با هم درینک می خورید ، قدم می زنید و شب رو با هم می گذرونید و صبح اگه ازش خوشتون نیومد فقط بهش میگید برو!
می گفت شما چطور اینجا زندگی می کنید؟ بهش فارسی یاد می دادیم. تو زبان کره ای بعضی حروف رو ندارند مثل "خ" و "ز"
می گفتیم خ مثل خدا می گفت خ مثل مادام
یکیشون بود که دلقکشون بود و اول صبح همه رو می خندوند من بهش می گفتم "سونیم" سونیم به کره ای یعنی روحانی بودایی چون یقه آخوندی می پوشید.
بهش گفتم پیر مرد تو الان باید برای خدا دعا کنی مادام دیگه از تو گذشته. گفت من مرد هستم تو پیر مردی . من هر روز صبح که از خواب پا میشم .اینطوری هستم و مشتش رو گره می کرد
از اون روز به بعد هر روز صبح می یومد پیش من و می گفت : I am man. You are old man!
یک ماه باهاشون بودم. دیگه جا افتاده بودم و قسمت سخت کارم رو انجام داده بودم. یه دوست کره ای خوب داشتم که واقعا یه جنتلمن بود. البته اگه گوزیدن هاش رو به حساب نیارم که بین کره ای ها یه چیز عادیه
دو تا هم خونه فوق العاده داشتم. یکیشون کرمانشاهی بود و خیلی دوستم داشت . اونقدر که دیگه جواب تلفنم رو نمی ده که چرا برگشتم بندرعباس
اون یکی رو روز اولی که دیدم فهمیدم یه بچه خاصه. گفتم تو شاعری؟ عکاسی؟ نویسنده ای؟ گفت نه. چرا؟ گفتم احساس می کنم هنرمندی به خاطر روحیه خاصت.
بعد ها فهمیدم نوازنده سنتوره . شب آخری چند تا آهنگ برامون زد. عاشق تایلند بود و از جوشکار های تایلندی عسلویه زبونشون رو یاد گرفته بود .. چند ماه توی تایلند کار کرده بود. یه دوست دختر تایلندی داشت. از روزها و شب هاش توی تایلند می گفت . از اینکه با یه خواننده کلاب دوست شده بود و هر چه ازش خواسته بود به اتاقش نرفته بوده چون در این صورت اسمش بد در می رفته و کسی باهاش ازدواج نمی کرده.
از دختری گفت که یه شب بارونی از یه مرد کرایه کرده بوده و دختره کلی گریه کرده و براش تعریف کرده که روزها توی فروشگاه کار می کنه و شب ها هم اگر بهش مشتری بخوره باهاشون میره تا خرج درس خوندن خواهر و برادر هاش رو بده.
از مردم صلح طلب تایلند می گفت و اینکه بر خلاف چیزی که تصور میشه اگه از ده تاشون تو خیابون بخوای که باهات بیان دو تاشون قبول می کنند.
...
از بندر رفتم چون کسی که خودم کامپیوتر یادش داده بودم ، کار یادش داده بودم و کلی به خاطرش با مدیر کارگاهمون دعوا کرده بودم بهم نارو زد .
و برگشتم بندر چون خیلی چیزها رو اینجا جا گذاشته بودم. کلی خاطره ، دانشگاه ، و هم کلاسی های کلاس زبانم که یه روز در میون تو فیسبوک بهم می گفتند دون ! جات تو کلاس خیلی خالیه.
حقوق اینجا پایین تر از عسلویه و کنگانه . اما اونجا دلتنگ بودم . از اون حس بد که روزهات رو بشمری تا بشه ۲۳ و بری مرخصی بدم میاد.
اینجا توی بندرعباس احساس غربت نمی کنم و آرامش دارم و بقول یکی از همکارها یه پا بندری شدم. امیدوارم انتخاب درستی کرده باشم.