X
تبلیغات
خاطرات یک دون ژوان بازنشسته

خاطرات یک دون ژوان بازنشسته

یادداشت های شخصی

پست انتخاباتی

قرار نبود پستی در باره انتخابات بزارم. حتی قرار نبود رای بدم . اما می خوام به احترام خاتمی ، مردی که از جنس بقیه نبود و به خاطر عارف مردی که تو این روزها کمتر کسی نظیرش پیدا میشه به روحانی رای بدم.

 روحانی فرشته نجات زورو یا سوپر من نیست . حتی یه اصلاح طلب به معنای دقیق کلمه هم نیست اما تو شرایط فعلی بهتر از بقیه است .

شاید بعد ها تو همین پست بیشتر نوشتم .

-----------------------------------------------------------

بعدا نوشت: به سلامتی رئیس جمهور هم انتخاب شد . به خصوص برای ما پروژه ای ها اومدن روحانی که رئیس ستادش رئیس ما شرکت نفتی هاست ییه معنی مشخص داره ، اینکه یعنی قراره وضعیت پروژه های نفتی یه تکونی بخوره و از این وضع فاجعه باری که تو این 8 ساله بود در بیاد .

تبریک به همه کسایی که اینبار به شخص رای ندادند و به حزب رای دادند . این رای به نظر من حزبی ترین انتخابات تاریخ ما بوده چون همیشه اشخاص بودند که با توجه به ظاهر و وعده هاشون رای میاوردند اما اینبار روحانی رای آورد چون خاتمی و رفسنجانی اون رو نماینده اصلاحات معرفی کردند .

امیدوارم بتونه برنامه هاش رو اجرا کنه و یادش نره مردم با چه مطالباتی بهش رای دادند .

-----------------

مدتی نبودیم ، کمرنگ بودیم اینجا شد مثل ویرانه های شهر ری که صادق خان هدایت تو بوف کور وصفش رو گفته

امتحانات تموم شد و احساس آزادی می کنم . قراره بر گردم و دوباره بنویسم . ممنون از همه دوستانی که رفیق راه بودند و با اینکه این چند ماهه کمتر بهشون سر زدم فراموشم نکردند و ما رو می خوندد . به همتون سر می زنم . شاید اسم اینجا هم تغییراتی بکنه دارم در باره اش فکر می کنم . 30u

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 12:30  توسط دون ژوان  | 

روزهای ترانه و اندوه

1-این روزها درگیر دانشگاه ام .اگه این ترم همش پاس بشه یه ترم دیگه شرش کنده میشه. اما کلا ما رو از کار و زندگی انداخته. نه درست به ورزشم می رسم (کلی اضافه وزن پیدا کردم) نه درست می تونم به کلاس زبان  ام برسم و نه چهار تا کتاب بخونم .

یه مشت دروس به قول دوستم راهنمای اژدها کشی که به هیچ دردی نمی خوره رو در حد پاس کردن می خونیم و فراموش می کنیم  .

یکی دو تا پیشنهاد کاری خوب با حقوق بالا از عسلویه داشتم که به خاطر درسم نتونستم قبولش کنم . فکر کنم بزرگترین حماقتم این بود که کارم تو شرکت کره ای رو ول کردم و برگشتم بندر عباس . هرچند حقوقم به نسبت بندرعباس بالاست اما با این وضعیت گرونی پس اندازی نمی شه کرد .

دیشب رفتم میوه فروشی سیب خارجی داره میگه 16 هزار تومن و گلابی 13 تومن . این نفت لامصب از وقتی اومده سر سفرمون  ماتحتمون رو پاره کرده .

از طرفی هر سال قرارداد اجاره خونه دقیقا دو برابر میشه . گفتم خونه شمالم رو بفروشم اینجا بخرم . اما اونجا کسی نمی خره اینجا هم خونه متری یه تومن شده دو و دویست .

2- علی که چند تا پست قبل تر درباره اش نوشته بودم خلاصه تونست از ایران بره و واقعا سوپرایز شدم وقتی دیدم کاور ترانه جدید شاهین رو اون طراحی کره و تو یه سکانس از کلیپش هم حضور داره .

یکی دیگه از دوست ها قدیمی هم رفته انگلیس پیش دوست پسرش که اون هم از دوستان خیلی قدیمیه من بود .

و این واقعا برام خوشحال کننده بود وقتی عکس فیسبوکش رو توی انگلیس دیدم که با لبهایی خندان لیوانش رو گرفته بالا . به سلامتی. نوش


3- تو عید یه دختر رو که بهم معرفی شده بود دیدم . هم زیبا بود و هم نجیب خانواده اش هم خوب بودن . اما مشکل این بود که زیادی به خانواده اش وابسته بود و اول که باباش گفته بود راه دور دختر نمی دم . بعد که باباش رو راضی کرده بود باهام شرط گذاشت که هر ماه یک هفته بریم شمال. بهش گفتم بهتره خودمون رو اذیت نکنیم . یکی تو شرایط من باید با کسی زندگی کنه که شخصیت مستقل تری داشته باشه اینطوری هم تو اذیت میشی هم من و از هم خداحافظی کردیم .

زندگی این روزها بی اتفاق جالبی می گذره کار و کار و کار ، خواب و خواب و خواب . اگه کم می نویسم دلیلش اینه  حوصله آه و ناله ندارم اون هم تو شرایطی که زندگی همه مثل همه و روحیه شون تعریفی نداره . فقط می تونم آرزو کنم یا این اوضاع عوض بشه یا ما عوض بشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:28  توسط دون ژوان  | 

آک.ادمی موسیقی گ.وگوش

آک.ادمی موسیقی گوگ.وش به پایان رسید . برنامه ای که بدون شک از نظر استقبال مخاطب فقط با برنامه 90 قابل مقایسه است . با اینکه شبکه های دیگه هم برنامه های مشابهی تولید می کنند اما نتونستند به محبوبیت این برنامه برسند . دلیلش؟ همون چیزی بود که شهرام شب پره گفت . اینجا اولین جاییه که ایرانی ها می گردونندش ولی در و پیکر داره . یعنی بچه هایی که دارند این برنامه رو می گردونند این کاره اند و رسانه و کارکردش رو می شناسند . می دونند که برای اینکه مخاطبت رو بتونی نگه داری نیاز به ایجاد درام ، تعلیق و ریتم مناسب داری تا برنامه خسته کننده نشه . خیلی ها می گن این برنامه کاملا مستند نیست و خیلی چیزها برنامه ریزی شده است . این اتفاقا نقطه قوت این برنامه است . چیزی به عنوان حقیقت محض یا مستند محض در رسانه وجود نداره . در واقع گرا ترین مستند ها هم کادر بندی دوربین و تدوین و چیدمان تصاویر نگاه فیلمساز رو در خودش داره . در واقع حتی در فیلم مستند شما اول باید فیلم بسازید و بعد در باره داستانی یا مستند بودنش صحبت کنید یعنی اگر می خواهید چیزی به مخاطب عرضه کنید اول باید بتونید مخاطب رو پای برنامه تون بنشونید و بعد حرفتون رو بزنید. اما تو این پست دغدغه من ساختار این برنامه نیست بلکه درباره رفتار ناهنجاریه که مردم ما از خودشون نشون دادند. در واقع برنامه هایی مثل آک.ادمی موسیقی گوگ.وش یا بفرمایید شام فرصتی استثنایی برای جامعه شناسان و محققان ایجاد می کنه چون آینه ای روبروی جامعه رو به انحطاط ما میگیره . مردمی که به راحتی میشه توجهشون رو از اصلی ترین دغدغه های زندگیشون به پیش پا افتاده ترین اتفاقات ممکن کشوند . مردمی که پر هستند از عقده های روانی و بدبینی افراطی . مردمی که هیچ وقت به اصلاح فکر نمی کنند و همیشه انهدام اولین راهیه که به نظرشون میرسه . مردمی که اسطوره کشی و نخبه کشی همراه همیشه تاریخشون بوده . مردمی که خوش استقبال و بد بدرقه اند . مردمی که خودشون هم نمی دونند به دنبال چه چیزی هستند . مردمی که –شاید تنها مردمی که شاید– توانایی این رو دارند که یه برنامه کاملا سرگرم کننده رو به بزرگترین مشکل و دغدغه خودساخته روز تبدیل کنند. اونقدر که پیجی که شعارش و اسمش با تنفر آغاز میشه رو بیش از 41 هزار نفر لایک کنند و توهمات ذهن بیمارشون رو اونجا پیاده سازی کنند . مردمی که توانایی این رو دارند که در عرض دو ماه یه دختر معصوم رو به آدمی پیچیده مثل خودشون تبدیل کردند که اون هم شروع کنه روی قومیت و زبانش تکیه کنه چون انگار فهمید برای این مردم زبان و قومیت بیشتر از درس خوندن تو مدرسه تیزهوشان انگلیس و نواختن 6 تا ساز و خواننده اپرا و کارگردان تئاتر بودن و رفتن به ناسا ارزش داره . مردمی که از بس که فکر کردند زرنگ اند و زور زدند کلاه سرشون نره ، همیشه تاریخ کلاه سرشون رفته .مردمی که ضعیف کش اند و گردن مسگر شوشتری رو همیشه ، به جای آهنگر بلخی می زنند . بگذریم . سال نو مبارک!
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 11:1  توسط دون ژوان  | 

هیچ هیچ هیچ

1-اینکه مادر هوگو چاوز در آغوش رئیس جمهور ما و تو مجلس ترحیم پسرش گریه کرده در حالت نرمال نه تنها چیز بدی نیست بلکه خیلی هم می تونست به وجه ما و رئیس جمهورمون کمک کنه . چون این نشون دهنده پیوند عاطفی خانواده رئیس جمهور یه کشور آمریکای جنوبی و غیر مسلمان با رئیس جمهور یه کشور مسلمان از خاور میانه است   اما این مساله دلیلی شده تا مخالفان احمدی نژاد حسابی از خجالتش در بیان . اما چرا؟  چرا احمدی نژادی رو که تا چند وقت پیش تا حد یک قدیس بالا برده بودند و باقی مانده آب لیوانش رو به عنوان تبرک می خوردند و تمام اشتباهاتش رو توجیه می کردند یک دفعه شده جریان انحرافی و از هر حرکتش به عنوان سوژه استفاده می کنند تا بکوبنش ؟

مساله من اصلا شخص احمدی نژاد و اینکه خودش چه ها کرد و نکرد نیست . مساله من آبرویی ایه که داره از مملکت میره وقتی که روی صفحه اصلی یاهو مطلبی در این باره می زنه و عکس فتو شاپ شده اش رو با البرادعی قرار میده اینبار حتی گردن کلفت ترین وکیل های بین المللی رو هم استخدام کنیم نمی تونند کمی از سنگینی این تحقیر کم کنند.

2-پارسال تقریبا همین موقع ها بود که بحث افزایش دیه مطرح شد . افزایش دیه بیشتر از اینکه به نفع کشته شده ها و خانوادشون باشه به نفع بیمه و دولته . در واقع یه نون دونی شده که باهاش خزانه دولت رو پر کنند اما این کار رو در چند مرحله می کنند تا دردش رو کمتر احساس کنیم یعنی یکبار همون اول کار قیمت بیمه رو افزایش میدن یکبار هم چند ماه بعد یه الحاقیه می زنند که دوباره بیاید و پول بریزید به حسابمون و امسال هم این قصه تکرار شده .

در حالیکه هر سال در آمد های ما بصورت اسلوموشن رشد می کنه بیمه شخص ثالث در عرض یک سال دو برابر میشه مثل بلیط هوا پیما که سالی دو بار گرون میشه . گرون که نه چند برابر میشه . و ما اونقدر ملت خوبی داریم که هر چیزی رو گرون می کنند مثل گوسفند همه با هم هجوم می بریم و بیشتر می خریمش.

بعد توی تلویزون با کمال اعتماد به نفس از گرانی های اروپا می گن و از سیاست ریاضت اقتصادی شون . اینکه دولت های اروپایی مالیات ها رو بیشتر کرده اند و مردم دارند اعتراض می کنند و دنیای سرمایه داری روبه سقوطه . خدا رو شکر ما ریاضت اقتصادی نداریم و هدفمندسازی یارانه ها داریم . نکته جالب اینه که وقتی قیمت نفت یه دفعه چند برابر می شه هیچ تغییر مثبتی توی زندگی مردم نمی افته و حتی به مردم میگن به شما ربطی نداره که نفت گرون شده اما مشکلات اقتصادی همه باید از جیب ملت حل بشه

 

3-این روزها وقتی میری تو خیابون دلت می گیره . این روزها شگل گدا ها عوض شده . دختر های جوونی رو میبینی که شاید 20 سال هم ندارند و بدون آرایش و با یه چادر یا مانتوی ساده خیلی مودبانه گدایی می کنند .

- آقا سلام چند دقیقه وقت دارید؟ ببخشید میشه یه کمکی به من بکنید ؟ دو تومن ، سه تومن هرچقدر که امکانش رو دارید می خوام برم خونه پول کرایه ماشین ندارم یا چیزهایی مثل این.

به چند تاشون میشه کمک کرد ؟ حتی برادرم که معمولا به گدا ها پول نمیده دست کرد تو جیبش و هرچی که داشت داد به دختره و تا شب داشت به زمین و زمان فحش ناموس می داد که دختر های به این جوونی دارن تو خیابون گدایی می کنند.

با خودم فکر می کنم که چرا ما خاور مینه ای ها اینقدر بد بختیم؟ چرا سال به سال و قرن به قرن دست و پا می زنیم و هیچ اتفاق مثبتی نمی افته . به  خاطر ضریب هوشی و ژن هامونه یا همش تقصیر دشمن و دست های پشت پرده است؟


پینوشت : این مطلب مال قبل از نوروز بود که جا مونده بود سعی می کنم با پست نوروزی برگردم. فعلا الالحساب سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1392ساعت 14:50  توسط دون ژوان  | 

دون ژوان و معضل ازدواج

اصولا تا همین یک سال پیش ازدواج برای من یه چیز دور و به غایت احمقانه بود . کلا فکر می کردم هنوز آمادگی اش رو ندارم و فکر مرد خونه بودن با یه پیژامه گل گلی و یه زن که بعد از یه سال از زندگی شکم آورده و چاق شده و توی خونه پیرهن مردونه های من رو تنش می کنه و حتی دیگه موهای بدنش رو شیو نمی کنه و صبح تا شب هم غر می زنه که ننه ات فلان رو گفت و خواهرت بیسار برام چندش آور و غم انگیز بود .

خاله ام که از بچگی با هم بزرگ شدیم و بیشتر شبیه یه خواهر بزرگ تر و دوست برام بوده می گفت : ازدواج یکی از بد ترین اتفاق های زندگیه . این رو منی بهت میگم که شوهرم اولین و تنها مرد زندگیم بوده و از یکسال پیش از ازدواج با هم رابطه عاشقانه داشتیم اما حالا بعد از 19 سال که از زندگیمون می گذره و پسر بزرگم اولین دوست دختر زندگیش رو پیدا کرده فکر می کنم که چقدر این سالها مسخره و بی هدف گذشت . اگر به من باشه به هیچ کس پیشنهاد نمی کنم ازدواج کنه اما چاره ای نیست و ازدواج هم یکی از اون مراحل زندگیه که باید انجامش بدی و در واقع شتریه که دم خونه همه می خوابه.

این رو که گفت به زور جلوی خنده ام رو گرفتم . یاد یه جوکی افتادم . میگن به یکی میگن مادر دوستت مرده برو یه جوری بهش خبر بده که وحشت نکنه .

طرف میره سراغ دوستش و میگه می دونی که مرگ شتریه که دم خونه همه می خوابه .

دوستش میگه خب؟

طرف میگه حالا اون شتر رو مادرت خوابیده

 

از چند ماه پیش که بالاخره با خودم کنار اومدم و حس شوهر و پدر بودن رو در خودم تقویت کردم کیس مناسبی گیر نمیاد .

یعنی خانواده چندین نفر رو معرفی کردند که من خوشم نیومد . از بین دختر هایی که خودم میشناسم هم نتونستم در باره هیچ کدوم به جمع بندی برسم و با یقین بگم خوب این آدم همونیه که دنبالش بودم.

اگر کسی ظاهر مناسبی داره می بینم از نظر فکری با هم تفاوت داریم . اگر کسی از نظر فکری بهم می خوره از ظاهرش خوشم نمیاد و تازه وقتی هر دو قسمت قضیه رو داشته باشه اون حس بی اعتمادی به سراغم میاد . شاید این تاثیر تجربه های تلخی باشه که قبلا داشتم . اینکه به هر کسی اطمینان کردم و روش قسم خوردم عکس ماجرا بهم ثابت شد.

این روزها بیش از هر زماندیگری تو زندگیم به ازدواج فکر می کنم و اما حالا که ما دنبالشیم ، اون دنبالمون نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 11:1  توسط دون ژوان  | 

و بالاخره آن مرد گفت!

یه همکاری داریم از چند سال پیش همش تا بهش یه انتقادی میشد تهدید می کرد که یه حرف هایی واسه گفتن داره . همه فکر می کردیم واقعا داره  . آخه همش می گفت بگم؟بگم؟ می گما.

خلاصه بعد از چند سال گفت. چی گفت؟ در گوش من گفت . چی گفت؟

گفت یه چیزایی ، اما چیز تازه ای نگفت . همون چیزهایی رو گفت که تو کوچه و خیابون همه مردم میگن . همین بود همش؟


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 11:8  توسط دون ژوان  | 

حفره

دراز کشده ام . زور می زنم که بخوابم . نمی تونم . شایدم خوابم . اگه خوابم پس چرا مغزم هنوز فعاله و دارم اتفاق های بد زندگیم رو برای میلیاردمین بار مرور می کنم ؟ اگه بیدارم چرا دارم کابوس می بینم . یه حفره وسط وجودم احساس می کنم که دارم داخلش فرو میرم . بالای این حفره کسی نیست که دستم رو بگبره . کاش برادرم اینجا بود . وقتی اومد بندر عباس قرار بود هم خونه من بشه اما مجبور شد بره خوابگاه شرکتشون . بالای حفره فقط سیاهیه یه سیاهی غلیظ و سیال . قلبم درد می کنه . واقعا درد می کنه اونقدر که این روزها فشار روش بوده . استرس کار ، غصه تنهایی و بیهودگی .

یاد شایان می افتم . همون دختر زیبا که هر کسی که می دیدش عاشقش می شد . که هیچوقت نفهمیدم چرا پدر و مادرش اسم یه پسر رو براش انتخاب کرده بودند . که با یکی ازدواج کرد . که زن دایی می گفت طرف سرطان داشت و از هم جدا شدند . که ما باور نکردیم این دلیل واقعی جداییشون باشه . که اصلا باور نکردیم طرف سرطان داشته باشه . که بعد از طلاق تنها زندگی می کرد . که یه روز رفتند در خونش و در رو باز نکرد . که دیدند یک هفته است توی خونه مرده و کسی نفهمیده . که جسدش بوی تعفن گرفته بود که اون پوست زیبا که مثل برگ گل بود ، که اون لبای سرخ که اون اندام تراشیده اش ...

که یاد حسین پناهی می افتم که یاد رفیق جان می افتم که مریضه و مادرش می گفت اصلا وضعش فرقی نکرده که یاد علی می افتم هم کلاسی و همبازی دوران دبستان تو روستای پدری که همه به هم می گفتند پسر عمو چون یه نسبت قوم و خویشی با هم داشتند . که مدتها بود ندیده بودمش که مادر زنگ زد و گفت تو یه تصادف رانندگی کشته شده و مادرش همش سراغ تو رو می گرفته که چرا نیومدی سر خاک یه زنگ بهش بزن که نتونسته بودم به مادرش زنگ بزنم که نمی دونستم چی باید بهش بگم

وسط حفره گیر افتادم تنها صدایی که بهم میگه هنوز زنده ام صدای آسانسوره خراب ساختمونه که تو هر ایستگاه که توقف می کنه یه ضزبه می زنه . یه دفعه چیزی تو دلم خالی میشه انگار کنده میشه و میریزه پایین .می ترسم که تو تنهایی بمیرم  امروز شنبه است برادرم جمعه میاد خونه تو یه هفته آدم بوی گند میافته و تجزیه میشه . فکر دیدن چهره وحشتزده و گریانش واقعا دردناکه وگر نه برای کسی که مرده مهم نیست بدن بی جانش چه شکلی شده .

دوباره اون اتفاق تکرار میشه اما اینبار عین یه شوک الکتریکی از جا می پرونتم . بدنم می لرزه . سریع شلوارم رو می پوشم . سوئیچ ماشین رو با دستهای لرزان بر می دارم و می دوم بیرون . هوا سرد شده . بدنم می لرزه . خوبه . می فهمم هنوز حواسم فعاله

موتور ماشین سرده و گاز که می دم می غره صدای موزیک رو بلند می کنم تا ضربان نامنظم قلبم رو تنظیم کنه. تاثیری نداره . می خوام ماشین رو بزارم کنار خیابون و بدوم . نمیشه . بیل های مکانیکی و جرثقیل ها دارن یه طرف خیابون رو می کنند و خاک برداری می کنند از باند مخالف خلاف می رم ساعت 1 شبه و خیابون خلوته اما هر کس از روبرو میاد یه چیزی می گه . نور بالا می زنند و فحش میددن .

به بیمارستان می رسم . میگم می ترسم سنگ کوب کنم . میگم اورژانسی ام . دکتر میاد و به مچهای دست و پام و روی سینه ام سیم وصل میکنه و نوار قلب می گیره . یه آمپول فرو می کنه تو رگ دستم میگه سوزش داره اما آرومت می کنه . می گه همراهی داری؟ میگم نه من تنهای اولم!اما اگه منظورت پول ویزیته ، این عابر بانکم رمزش 1356 سال تولدم .

35 یا 36 ؟ نمی دونم مهم نیست . حالم بهتر میشه . قلبم منظم تر میشه از جا بلند میشم و کفشهام رو می پوشم .با خودم فکر می کنم امشب می تونست شب آخر باشه . تو اعلامیه می نوشتند جوان ناکام . راستی کسی هم تو این مملکت به کام هست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 15:19  توسط دون ژوان  | 

مهرگان

1-انزلي. شهر در خلسه پاييز و من در خونه اي كه همه نوجواني هاي رو در اون گذروندم . قرار بود به محض رسيدن برم يه سري به رفيق جان بزنم اما هنوز شهامتش رو بدست نياوردم. رفيق جان بيماره . خيلي هم بيمار . با مادرش صحبت مي كردم گفت تازه از بيمارستان آورديمش خونه . ريه هاش عفونت كرده . كي فكرش رو مي كرد رفيق جان، اون پسر خوش تيپ و هنر مند كه عكسش رو تو بزرگترين عكاسي شهر زده بودند انطور رنجور و نحيف بشه.

بايد برم پيشش .مادرش مي گفت ديشب باز حرف تو رو مي زديم .  اون روزها ، كه روزهاي رفاقت بود و فيلم و سينما اون روزها كه كله هاتون پر بود  از ايده و آينده و عشق

صداي مادرش يه جوري خشك بود . نه غم توش نبود شبيه كسي بود كه اخبار ميگه .مي گن درد از حدي كه بگذره ديگه بي اهميت ميشه.

...

روزها ، در جستجوي آرامش، تنهايي ميرم به جاهاي مختلف شهر سر مي زنم. مرداب كهنه انزلي كه هر قدر هم كه تو سينه اش تيرآهن و بتون خالي كنندباز هم  از كنار اسكله تكون نمي خوره . و دريا كه كم كم آماده طوفان هاي زمستون ميشه . انزليه و ماه مهرش . نه تابستون و نه زمستون انزلي رو دوست ندارم اما مهر ماه با اون آفتاب زرد رنگ ظهر هاش و بعد از ظهر هاي خاكستريش حسي برزخي با خودش داره كه چاره اي نداري جز اينكه دفترت رو برداري و بري كنار مرداب و يه چيزي بنويسي فرقي نمي كنه شعر بگي يا خاطره بنويسي فقط بايد از خونه بزني بيرون

مهر ماه ،ماه دختر و پسرهاي دبيرستانيه ، ماه تولد عشق هاي تازه ماه خيابون هاي منتهي به مدرسه هاي دخترونه.

بگذريم .از خاطره ها بايد گذشت .از تلخي ها و دلتنگي ها ، از هر چيزي كه تو رو به گذشته وصل مي كنه. هر قدر هم كه سخت باشه بايد ازش گذشت.دارم سعي مي كنم دوباره خودم رو كشف كنم در مهرماهي كه پر از حس هاي چند گانه است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1391ساعت 14:3  توسط دون ژوان  | 

با گرگها می رقصد!

تو مملکت روزهای تکراری ، آدمهای تکراری، تاریخ تکراری، همه اتفاق ها هم تکراری خواهد بود. خلاصه کنم برادرا یه کلاه گذاشتن سرم که تا کمر توش فرو رفتم.

بعد از دو ماه که پوستم تو این شرکت خراب شده کنده شد و یه کار لجن رو براشون جمع کردم. قراردادم اومده یه حقوقی برام زدن که دو روزه دارم می خندم.

اصولا آدم نباید با خاطره و نوستالژی زندگی کنه. گذشته ، گذشته ! و برگشتن به یک رابطه قدیمی ، به یه شهر قدیمی ، به یه وضعیت قدیمی شاید خاطره انگیز باشه اما همیشه گه تر از موقعیت قبلیه و این حماقتیه که خیلی از ما دانسته مرتکبش میشیم.

دیروز به شرکت گفتم دیگه نیستم و از شرکت اومدم بیرون، اون هم درست وقتی که قراار بود از کارفرما برای ممیزی بیان . کلی وعده و وعید دادن که می بریم پروژه تاجیکستان یا عراق با حقوق بالا اما نه ! آدم صد بار که یه خریت رو تکرار نمی کنه . تو همین مملکت سرمون رو کلاه گذاشتن و دستمون به جایی بند نیست .تو مملکت غریب دستمون به کجا بنده؟ دلم خنک شد که آبروشون رفت .

..............

آیدا از سوئد زنگ زده بود . یه دوست قدیمی که تو پست های اولیه ام در باره اش نوشته بودم . می گفت از اوضاعش تو سوئد راضی نیست و خیلی سختی کشیده گفتم حتی یه لحظه به برگشتم فکر نکن اونجا لااقل سختی همیشه در یه سطحی ثابته و نه کمتر میشه نه بیشتر اما اینجا هر روز کلی سوپرایز انتظارت رو می کشه.

مثلا قیمت پنیر از 1800 تومن یه دفعه میشه 4000 تومن و قیمت ماشین های پکیده ایران خودرو از 14 تومن میشه 22 تومن و این فقط در کشور عزیزمون ایران اتفاق میافته.

آخ که این روزها چقدر احساس نشاط می کنم. آخه یه دوستی قرار بود جامعه رو پر نشاط کنه . جامعه پر نشاط یعنی نگین دختر 21 ساله ای که دانشجوی مهندسی کامپیوتره باید تو یه بستی فروشی کار کنه و مجبور باشه صاحب کارش رو که مرتب بهش پیشنهاد بیشرمانه میده تحمل کنه تا ماهی 100 تومن گیرش بیاد و بتونه خرج روزمره اش رو بگذرونه .

جامعه پرنشاط یعنی اجاره خونه هر سال دو برابر بشه و حقوقت تکون نمی خوره . جامعه پرنشاط یعنی جوونهای افسرده و بی رمق یعنی کلاه برداری رسمی از کسی که استخدام شرکت شده.

بگذریم ! من چقدر سیاه نمایی می کنم نمی دونم باید حساب های بانکیم رو چک کنم شاید از خارجه برام پول فرستادند و اجیرم کردند واسه این کار.نمی دونم والا!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 11:46  توسط دون ژوان  | 

Return

 من برگشتم بندرعباس. نه به خاطر مشکلم با سرپرست کره ایم .گزارش هام که آماده شد و مدیرشون ازش تعریف کرد  مستر شین شده بود رفیق فابریک من. کلی در باب اینکه چرا ازدواج نکردم نصیحتم کرد . بهش گفتم نکنه می خوای دخترت رو بهم بدی. گفت نه من پدر بزرگم و فقط یه دختر دارم که ازدواج کرده. می گفت توی کره دخترها دنبال پول هستند و دختر های هیجده و نوزده ساله با آدمهای خیلی مسن ازدوج می کنند . بهش گفتم قربونت برم تو ایران هم همینطوره اصلا انگار تو همه دنیا همیطوره.

عکس خانمش رو گذاشته بود دسک تاپ لپ تابش و هر روز آه می کشید که چرا تو اینجا مادام نیست. بهش گفتم اینجا فقط مرد سیبیل کلفت هست می خوای؟ گفت : توی کره با یه نفر تو دیسکو آشنا میشی ، با هم درینک می خورید ، قدم می زنید و شب رو با هم می گذرونید و صبح اگه ازش خوشتون نیومد فقط بهش میگید برو!

می گفت شما چطور اینجا زندگی می کنید؟ بهش فارسی یاد می دادیم. تو زبان کره ای بعضی حروف رو ندارند مثل "خ" و "ز"

می گفتیم خ مثل خدا می گفت خ مثل مادام

یکیشون بود که دلقکشون بود و اول صبح همه رو می خندوند من بهش می گفتم "سونیم"  سونیم به کره ای یعنی روحانی بودایی چون یقه آخوندی می پوشید.

بهش گفتم پیر مرد تو الان باید برای خدا دعا کنی مادام دیگه از تو گذشته. گفت من مرد هستم تو پیر مردی . من هر روز صبح که از خواب پا میشم .اینطوری هستم و مشتش رو گره می کرد

از اون روز به بعد هر روز صبح می یومد پیش من و می گفت : I am man. You are old man!

یک ماه باهاشون بودم. دیگه جا افتاده بودم و قسمت سخت کارم رو انجام داده بودم. یه دوست کره ای خوب داشتم که واقعا یه جنتلمن بود. البته اگه گوزیدن هاش رو به حساب نیارم که بین کره ای ها یه چیز عادیه

دو تا هم خونه فوق العاده داشتم. یکیشون کرمانشاهی بود و خیلی دوستم داشت . اونقدر که دیگه جواب تلفنم رو نمی ده که چرا برگشتم بندرعباس

اون یکی رو روز اولی که دیدم فهمیدم یه بچه خاصه. گفتم تو شاعری؟ عکاسی؟ نویسنده ای؟ گفت نه. چرا؟ گفتم احساس می کنم هنرمندی به خاطر روحیه خاصت.

بعد ها فهمیدم نوازنده سنتوره . شب آخری چند تا آهنگ برامون زد. عاشق تایلند بود و از جوشکار های تایلندی عسلویه زبونشون رو یاد گرفته بود .. چند ماه توی تایلند کار کرده بود. یه دوست دختر تایلندی داشت. از روزها و شب هاش توی تایلند می گفت . از اینکه با یه خواننده کلاب دوست شده بود و هر چه ازش خواسته بود به اتاقش نرفته بوده چون در این صورت اسمش بد در می رفته و کسی باهاش ازدواج نمی کرده.

از دختری گفت که یه شب بارونی از یه مرد کرایه کرده بوده و دختره کلی گریه کرده و براش تعریف کرده که روزها توی فروشگاه کار می کنه و شب ها هم اگر بهش مشتری بخوره باهاشون میره تا خرج درس خوندن خواهر و برادر هاش رو بده.

از مردم صلح طلب تایلند می گفت و اینکه بر خلاف چیزی که تصور میشه اگه از ده تاشون تو خیابون بخوای که باهات بیان دو تاشون قبول می کنند.

...

از بندر رفتم چون کسی که خودم کامپیوتر یادش داده بودم ، کار یادش داده بودم و کلی به خاطرش با مدیر کارگاهمون دعوا کرده بودم بهم نارو زد .

و برگشتم بندر چون خیلی چیزها رو اینجا جا گذاشته بودم. کلی خاطره ، دانشگاه ، و هم  کلاسی های کلاس زبانم که یه روز در میون تو فیسبوک بهم می گفتند دون ! جات تو کلاس خیلی خالیه.

حقوق اینجا پایین تر از عسلویه و کنگانه . اما اونجا دلتنگ بودم . از اون حس بد که روزهات رو بشمری تا بشه ۲۳ و بری مرخصی بدم میاد.

اینجا توی بندرعباس احساس غربت نمی کنم و آرامش دارم و  بقول یکی از همکارها یه پا بندری شدم. امیدوارم انتخاب درستی کرده باشم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 10:5  توسط دون ژوان  |